فیلسوف و آرایشگر
می گویند ، فیلسوفی خداشناس برای اصلاح به آرایشگاه رفت . در بین کار گفتگوی جالبی بین
آندو درباره ی خدا در گرفت .
آرایشگر گفت : من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد !
فیلسوف پرسید : چرا ؟!
آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی ، مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه
درد و رنج و بیماری وجود داشته باشد ؟!
فیلسوف چیزی نگفت و پس از اتمام کار اصلاح رفت . به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد ، مردی
را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف . با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت :
می دانی ، به نظر من آرایشگرها وجود ندارند !
آرایشگر خنده ای از روی تمسخر و تعجب کرد و گفت : چرا این حرف را میزنی ؟! من اینجا هستم
و همین الآن موهای تو را مرتب کردم .
فیلسوف با لحنی اعتراض آمیز گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد ژولیده مو بیرون از آرایشگاه
وجود دارند ؟
آرایشگر گفت : آرایشگرها وجود دارند ، فقط این مردم به ما مراجعه نمی کنند .
فیلسوف گفت : بله ، دقیقأ همینطور است . خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند .
برای همین است که این همه درد و رنج و بیماری در دنیا وجود دارد ..
حقیقت