همیشه اجازه بدید مدیرتون اول صحبت بکنه !


یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من !...
من می خوام که توی باهاماس ب...اشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه... بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن

چرا انقدر نگرانيد؟ ...!!!ا

فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه سالمی يا مريض.

اگر سالم هستی، ديگه چيزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مريضی، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی:

اينكه دست آخر خوب می شی يا میميری.

اگه خوب شدی كه ديگه چيزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بميری، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی:

اينكه به بهشت بری يا به... جهنم. اگر به بهشت بری، چيزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قديمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز برای نگرانی وجود نداره.

چیزی که عوض داره گله نداره !

جاني ساعت ۲ از محل کارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصميم گرفت با همان يک دلاري که در جيب داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شرکت شود.
چند رستوران گرانقيمت را رد کرد تا به رستوراني رسيد که روي در آن نوشته شده بود :” ناهار همراه نوشيدني فقط يک دلار”، جاني معطل نکرد و داخل رستوران شد و يک پرس اسپاگتي و يک نوشابه برداشت و سر ميز نشست.
گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نکرد که گفت:” ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم.”
گارسون که رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:” خودشان مي فهمند که من نخوردم!”
اما جاني موقعي فهميد که اين شيوه آن رستوران براي کلاهبرداري است که رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.

جاني معترض شد ” ولي من هيچکدومو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ” ما آورديم مي خواستين بخورين!”
جاني که خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تکان داد و يک سکه ۱۰ سنتي روي پيشخوان گذاشت و وقتي متصدي اعتراض کرد گفت:” من مشاوري هستم که بابت يک ساعت مشاوره ۱۵ دلار مي گيرم.”
متصدي گفت :” ولي ما که مشاوره نخواستيم؟!” و جاني پاسخ داد :”من که اينجا بودم مي خواستين مشاوره بگيرين!”
و سپس به آرامي از آنجا خارج شد.