خوشبختی و بدبختی !؟
اگر انسان می خواهد خوشبخت باشد باید زندگانی را در خویشتن متمرکز سازد و اراده و آرزوی خود را در حدود توانایی خویش به کار ببرد.
کتاب امیل
#ژان_ژاک_روسو
#انتشارات_قاصدک_صبا
#غلامحسین_زیرک_زاده
کتاب امیل
#ژان_ژاک_روسو
#انتشارات_قاصدک_صبا
#غلامحسین_زیرک_زاده
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط مقایسه یک حالت با حالتی دیگر است.تنها کسی که بیشترین درجه بدبختی را شناخته باشد میتواند بیشترین درجه خوشبختی را نیز درک کند.انسان باید در حال مرگ باشد تا بداند زنده بودن چقدر خوب است.
کتاب کنت مونت کریستو
الکساندر دوما
نقشه ذهنی ابزاری ساده برای تجسم کردن است که به شما در یادگیری و تفکر ماهرانه کمک میکند. نقشه ذهنی یک طرح گرافیکی برای نمایش افکار، ایدهها، کارها و دیگر مواردی ست که با کلمه کلیدی نقشه رابطه دارند. از نقشه ذهنی برای تولید، تجسم، ساختاربندی و طبقه بندی ایدهها استفاده میشود؛ همچنین در تحصیل، سازمان دهی، حل مسائل و تصمیم گیریها نیز میتواند بسیار موثر باشد. استفاده از نقشه ذهنی مؤثرترین راه برای تبدیل افکار ساماندهی نشده و پراکندهی شما به ساختاری منسجم و نقشه دیداری است.
نقشه ذهنی نموداری است با تصویری مرتبط با موضوع در رأس آن؛ به این صورت که از تصویر یا نماد مرکز نقشه شاخههایی منشعب میشوند که کلمات و جملات کلیدی را در بر دارند. هر کدام از این کلمات کلیدی حاوی اطلاعات بسیاری برای شما هستند، مزیت نقشه ذهنی در نکته برداریها افزایش سرعت و همچنین کیفیت در بازخوانی مطالب است، این روش در تصمیم گیریها و تفکر نیز میتواند موجب طوفان ذهنی (Brainstorming) شود. در نقشه ذهنی همه ابعاد ذهن از جمله اعداد، خطوط، تصاویر، نمادها و جملههای کلیدی به کار گرفته میشوند که این به معنی استفاده از تمام توان مغز در مطالعه، تفکر و ... است. در نقشه ذهنی شاخهها، نواحی و گروهها به ترتیب اهمیتشان قرار میگیرند و در اولویتبندیها به شما کمک میکنند.
منبع : وبلاگ طلوع ایمان
می گویند ، فیلسوفی خداشناس برای اصلاح به آرایشگاه رفت . در بین کار گفتگوی جالبی بین
آندو درباره ی خدا در گرفت .
آرایشگر گفت : من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد !
فیلسوف پرسید : چرا ؟!
آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی ، مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه
درد و رنج و بیماری وجود داشته باشد ؟!
فیلسوف چیزی نگفت و پس از اتمام کار اصلاح رفت . به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد ، مردی
را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف . با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت :
می دانی ، به نظر من آرایشگرها وجود ندارند !
آرایشگر خنده ای از روی تمسخر و تعجب کرد و گفت : چرا این حرف را میزنی ؟! من اینجا هستم
و همین الآن موهای تو را مرتب کردم .
فیلسوف با لحنی اعتراض آمیز گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد ژولیده مو بیرون از آرایشگاه
وجود دارند ؟
آرایشگر گفت : آرایشگرها وجود دارند ، فقط این مردم به ما مراجعه نمی کنند .
فیلسوف گفت : بله ، دقیقأ همینطور است . خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند .
برای همین است که این همه درد و رنج و بیماری در دنیا وجود دارد ..
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید...
*
*
*
چند قورباغه از جنگلي عبور ميكردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغهها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چقدر عميق است، به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد. دو قورباغه اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغههاي ديگر، مدام ميگفتند كه دست از تلاش بردارند، چون نميتوانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد. بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفتههاي ديگر قورباغهها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش ميكرد. هر چه بقيه قورباغهها فرياد ميزدند كه تلاش بيشتر فايده اي ندارد، او مصمم تر ميشد. تا اين كه بالاخره از گودال خارج شد. وقتي بيرون آمد بقيه قورباغهها از او پرسيدند: مگر تو حرفهاي ما را نميشنيدي؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر ميكرده كه ديگران او را تشويق ميكنند.