شعر سی و پنج : : معینی کرمانشاهی : : عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، همان يک لحظه اول، که ظلم
ميديدم از اين مخلوق بيوجدان، جهان را با همه زيبائی و زشتی، به روی
يکدگر ويرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم،
که ميديدم يکی عريان و سوزان، ديگری پوشيده از صد جامه رنگین، زمين و
آسمان را واژگون میکردم.
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او
بودم، که در همسايه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم، نخستين
نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه میکردم.
عجب صبری خدا
دارد! اگر من جای او بودم، نه طاعت می پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار
اين بيدادگرها تيز کرده، پاره پاره از کف زاهد نمايان تسبيح، صد دانه
می کردم.
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، برای خاطر
تنها يکی مجنون صحراگرد بی سامان، هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم،
بگرد شمع نورانی، دل عشاق، سرگردان سراپای وجود بیوفا، معشوق را پروانه
ميکردم، که ميديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دمکش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.
عجب
صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، به عرش کبريايی، با همه صبر خدائی،
تا که ميديدم عزيز نابجائی ناز، برگی ناروا گرديده، خواهی می فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟!!
همين
بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين
مخلوق را دارد. وگرنه من به جای او چه بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با
جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد
حقیقت