گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفتبرق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوختدر طریقت رنجش خاطر نباشد می بیارعشقبازی را تحمل باید ای دل پای دارگر دلی از غمزه دلدار باری برد برداز سخن چینان ملالتها پدید آمد ولیعیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفتجور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفتهر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفتگر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفتور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفتگر میان همنشینان ناسزایی رفت رفتپای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 15:0 توسط J @ V @ D
|