روی بنمای و وجود خودم از یاد ببرما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلازلف چون عنبر خامش که ببوید هیهاتسینه گو شعله آتشکده فارس بکشدولت پیر مغان باد که باقی سهل استسعی نابرده در این راه به جایی نرسیروز مرگم نفسی وعده دیدار بدهدوش میگفت به مژگان درازت بکشمحافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
خرمن سوختگان را همه گو باد ببرگو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببرای دل خام طمع این سخن از یاد ببردیده گو آب رخ دجله بغداد ببردیگری گو برو و نام من از یاد ببرمزد اگر میطلبی طاعت استاد ببروان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببریا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببربرو از درگهش این ناله و فریاد ببر
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 8:57 توسط J @ V @ D
|