هر فردی
با یک دفترچه ی راهنما
برای ساختن آینده اش
به این جهان پا می گذارد.
چه بسیارند آنانی که به یاد نمی آورند
آن را
کجا نهاده اند.
"ریچارد باخ "
حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده
بودند نشست و بناي گريه گذاشت.
سبب گريهاش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي
ندارم براي بدبختي خودم گريه ميكنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.
شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه ميكند، گفتند حسن آقا
ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،
گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و ميتوانيد خوتان
را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه ميكنم.
بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانهاي تهيه كردند و
وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه ميكند. وقتي
علت را پرسيدند
گفت: هر كدام از شماها همسري داريد ولي من تنها در ميان
اطاقم ميخوابم.
مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را
به ازدواج او در آوردند.
ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه ميكرد. گفتند باز چي
شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.
به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي
گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه ميكند، وقتي علت را پرسيدند
گفت: بر جد غريبم گريه ميكنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!
"خداونداما
نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را
به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند."
"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن
ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می
تواند تمام دنیا را تغذیه کند."
"خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی،
زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."
"خداوندا ما نمی توانیم
به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن
نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای."
"خداوندامانمی
توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن
راه علاج بیماریها راکشف کنیم."
بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی
راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به
آرزوهایمان بـرسـان ...
" جک ریمر "

چه جوجههای کوچکی در دلمان میلرزند
باید پرواز کنیم
از لبه پرتگاه بال میگشاییم
ما سقوط نخواهیم کرد
باد ما را با خود خواهد برد
زنبوری جرج را نیش زد
جرج:اگر در
رختخواب مانده بودم زنبور نیشم نمیزد
زنبوری فرو
رو نیش زد
نعره زد من
چه کردم که باید به این روز بیفتن
زنبوری لیو
را نیش زد
شنیدم که
میگفت امروز یه چیز درباره ی زنبور ها یاد گرفتم
سیلوراستاین
دو
روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و
تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد
خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد
و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای
فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به
سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به
بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق
هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت
يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال
هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت:
"حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه
كرد كه در گودی دستانش ميدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد
زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن
اين
زندگی چه
فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی
را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند
تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك
روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر
پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها
را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و
خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان
يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز
فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"
زندگی انسان
دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که
بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از
دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
مورچه ها یک فلسفه چهاربخشی دارند.
-1"مورچه
ها هرگز تسلیم نمی شوند"اگر آنها به سمتی
بروند وما سعی کنیم متوقف شان کنیم به دنبال راه
دیگری میگردند.آنها
به جستجوی خود برای یافتن راهی دیگر ادامه
میدهند.(هرگز از
جست و جوی راهی که تو را به مقصد می رساند دست نکش.)
2-مورچه ها کل تابستان را زمستانی فکر
میکنند.نمیتوان اینقدر گمان کرد که تابستان
برای همیشه
ماندگار است پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای
زمستانشان هستند.
-3مورچه ها تمام
زمستان تابستانی می اندیشند.در طول زمستان آنها به خود
یادآور میشوند که"این دوران زیاد طول نمیکشد ؛ به
زودی از اینجا
بیرون خواهیم رفت".ودر اولین روز گرم بیرون می آیند.
-4یک مورچه در تابستان چقدر برای زمستان خود جمع
میکند؟ه چه قدر که در توانش باشد."هر چه قدر در توانایی ات است".
هرگز تسلیم نشو
، آینده را ببین ، مثبت بمان و همه تلاشت را بکن
.
رفیق می بینم که فقیری !
بیا این طلا
را بگیر و بفروش تا سراسر عمرت غرق ثروت باشی!
فقیر از این
خوش اقبالی به وجد آمد و شمش را گرفت و به خانه رفت!
بی درنگ کاری یافت و چنان
ثروتمند شد که هرگز طلا را نفروخت .سالها گذشت و او که مردی منمول شده بود روزی در راهی
به مردی فقیر برخورد و گفت :
بیا رفیق من
این طلا را به تو می دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشی.
مرد مسکین
طلا را گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت : اما این که برنجی بیش نیست !
مرد با احساس
دولتمندی و با این اندیشه که آن قطعه فلز طلا است غنی شد.
موهبتی که
خداوند به ما می دهد را قدر بدانیم ......
نترسیم و به
خدا ایمان داشته باشیم ........ .
طلای درون
خود را پیدا بکنیم ..... .